این روزا خیلی زیاد فکر می کنم..شاید چون تنها زمان تنهایی با خودم که دارم فقط توی مغزمه..
مثلا اینکه اگه خانواده ی من با افسردگی اون دوره ی نوجوونیم جور دیگه ای برخورد می کردن و نمی ذاشتنش به حساب اینکه یه فازیه و می گذره یا اینکه من آدم نق نقویی هستم، خیلی می تونست همه چی متفاوت باشه. فکر نمی کنم اصلا به فکرشون رسیده بوده باشه اصلا..ولی اگه می رسید، فکر می کنم اونهمه از بهترین سالهای زندگیم اونجوری طی نمی شد..با اونهمه سیاهی و اشک و خون..دیگه خطهایی رو دستم جا خوش نمی کردن که تا عمر دارم یادگاری اون روزا باشن برام..
نمی گم مقصرن، نه. خیلی ساده، نمی دونستن..یا نمی دونستن چه جوری باهاش برخورد کنن..و نتیجه ش اینکه هنوز که هنوزه یه سرمایی اون ته مهای وجودم هست که هرازگاهی رو میاد..اینکه هنوز اون گوشه موشه ها اون خودکوچک پنداری و بی اعتماد به نفسی رو می بینم و حس می کنم..اصلا انگار دیفالت اونا هستن و من همیشه باید با جون کندن جور دیگه ایشون کنم و امان از وقتی که نمی تونم..
.
.
اینکه من بابد تنها باشم چیز جدیدی نیست، فقط فهمیدم که مقدارش فرق داره. قبلا فکر می کردم من آدم اجتماعی ای هستم که بایدگاهی هم تنها باشم که دیوونه نشم. اما حالا می بینم که نه اتفاقا برعکس، من تنهایی خیلی بهتر سر می کنم..ولی خب گاهی هم بایدبرم بین جماعت یه وولی بخورم..با آدمای دیگه بودن جدیدا مخصوصا خیلی خیلی ازم انرژی می گیره..عجیبه.
.
.
درمورد احساسات نمی خوام حرف بزنم زیاد، دلیلی نداره که حرف بزنم. چیزی که تموم شده، تموم شده. دلیلی نداره خودمو بیشتر از این اذیت کنم وقتی هنوز اینهمه چیز جدید و آدم جدید تو زندگی هست واسه دیدن و یاد گرفتن وشناختن و بودن..من قوی تر از این حرفام، نشونه ش هم همون خطهای رو دستام...
Sunday, June 15, 2014
Next, please!
Subscribe to:
Post Comments (Atom)
No comments:
Post a Comment