Tuesday, June 17, 2014

Numb

و من باز پرت شدم تو گذشته..تو اون روزای دور..روزایی که فکر نمی کردم هیچوقت تموم شن..اونهمه شب بیداری قاچاقی..اونهمه انتظار و اونهمه دلشکستگی..همون چرخه ی بی سر و ته..کسی دوستت داره و‌تو دوستش نداری..تو کسی رو دوست داری که دوستت نداره..و اون کسی رو‌دوست داره که دوستش نداره..همینقدر بیخود و تخمی..و تو هیچ کاری هم از دستت برنمیاد چون موقعیت رو کاملا درک می کنی..و این شاید از بدترین دردهاس..اینکه همه رو درک کنی..دیگه کم کم خودت رو یادت می ره...
.
.
دلم می گیره وقتی می بینم دلم اینهمه بزرگه و حالا باید با خالی بودنش انس بگیرم...
.
.
پ.ن.عکس از دفتر خاطراتمه که اون ازم گرفت..چندوقت پیش برام‌این عکسو ازش فرستاد..

No comments:

Post a Comment