حالا..اینا همه گذشته و من دارم همه ی اینارو مرور می کنم و دردم میاد..چرا؟ چون می بینم همه شون گذشتن..می بینم الان جایی هستم که اون طرفم گذشته از همه ی اینا و رفته، خیلی بیرحمانه، و من نمی تونم این کارو بکنم..نه با این یکی..انگار که از گذشتن خسته باشم..این گذشتن ها خیلی ازم انرژی گرفتن هرکدوم به نوبه ی خود..و نه فقط انرژی، آدم (یا شایدم فقط من) هردفعه که می گذره، یه تیکه شو جا می ذاره، یا گم می کنه، یا هرچی..و من حس می کنم این یکی تیکه ی خیلی بزرگی از منه..خیلی بزرگ..و قشنگ..و رها کردنش سخته..و درد داره..چون مثل تیکه های قبلی که زخم بودن نیست، بالاخره فرقه بین کندن یه غده ی سرطانی، و کندن یه تیکه ی سالم از مثلا گوشت تن آدم..جفتشون درد دارن, ولی این کجا و آن کجا..
Saturday, June 28, 2014
Nothing lasts forever.
حالا..اینا همه گذشته و من دارم همه ی اینارو مرور می کنم و دردم میاد..چرا؟ چون می بینم همه شون گذشتن..می بینم الان جایی هستم که اون طرفم گذشته از همه ی اینا و رفته، خیلی بیرحمانه، و من نمی تونم این کارو بکنم..نه با این یکی..انگار که از گذشتن خسته باشم..این گذشتن ها خیلی ازم انرژی گرفتن هرکدوم به نوبه ی خود..و نه فقط انرژی، آدم (یا شایدم فقط من) هردفعه که می گذره، یه تیکه شو جا می ذاره، یا گم می کنه، یا هرچی..و من حس می کنم این یکی تیکه ی خیلی بزرگی از منه..خیلی بزرگ..و قشنگ..و رها کردنش سخته..و درد داره..چون مثل تیکه های قبلی که زخم بودن نیست، بالاخره فرقه بین کندن یه غده ی سرطانی، و کندن یه تیکه ی سالم از مثلا گوشت تن آدم..جفتشون درد دارن, ولی این کجا و آن کجا..
Tuesday, June 17, 2014
Numb
.
.
دلم می گیره وقتی می بینم دلم اینهمه بزرگه و حالا باید با خالی بودنش انس بگیرم...
.
.
پ.ن.عکس از دفتر خاطراتمه که اون ازم گرفت..چندوقت پیش براماین عکسو ازش فرستاد..
Sunday, June 15, 2014
Next, please!
این روزا خیلی زیاد فکر می کنم..شاید چون تنها زمان تنهایی با خودم که دارم فقط توی مغزمه..
مثلا اینکه اگه خانواده ی من با افسردگی اون دوره ی نوجوونیم جور دیگه ای برخورد می کردن و نمی ذاشتنش به حساب اینکه یه فازیه و می گذره یا اینکه من آدم نق نقویی هستم، خیلی می تونست همه چی متفاوت باشه. فکر نمی کنم اصلا به فکرشون رسیده بوده باشه اصلا..ولی اگه می رسید، فکر می کنم اونهمه از بهترین سالهای زندگیم اونجوری طی نمی شد..با اونهمه سیاهی و اشک و خون..دیگه خطهایی رو دستم جا خوش نمی کردن که تا عمر دارم یادگاری اون روزا باشن برام..
نمی گم مقصرن، نه. خیلی ساده، نمی دونستن..یا نمی دونستن چه جوری باهاش برخورد کنن..و نتیجه ش اینکه هنوز که هنوزه یه سرمایی اون ته مهای وجودم هست که هرازگاهی رو میاد..اینکه هنوز اون گوشه موشه ها اون خودکوچک پنداری و بی اعتماد به نفسی رو می بینم و حس می کنم..اصلا انگار دیفالت اونا هستن و من همیشه باید با جون کندن جور دیگه ایشون کنم و امان از وقتی که نمی تونم..
.
.
اینکه من بابد تنها باشم چیز جدیدی نیست، فقط فهمیدم که مقدارش فرق داره. قبلا فکر می کردم من آدم اجتماعی ای هستم که بایدگاهی هم تنها باشم که دیوونه نشم. اما حالا می بینم که نه اتفاقا برعکس، من تنهایی خیلی بهتر سر می کنم..ولی خب گاهی هم بایدبرم بین جماعت یه وولی بخورم..با آدمای دیگه بودن جدیدا مخصوصا خیلی خیلی ازم انرژی می گیره..عجیبه.
.
.
درمورد احساسات نمی خوام حرف بزنم زیاد، دلیلی نداره که حرف بزنم. چیزی که تموم شده، تموم شده. دلیلی نداره خودمو بیشتر از این اذیت کنم وقتی هنوز اینهمه چیز جدید و آدم جدید تو زندگی هست واسه دیدن و یاد گرفتن وشناختن و بودن..من قوی تر از این حرفام، نشونه ش هم همون خطهای رو دستام...
Thursday, May 29, 2014
Tonight's the last, so say goodbye...
I finally found a place worth going in that town..and of course it was late and I have to wait 3 months before I can go there again..it was so quiet and peaceful..I hope no one else goes there.. I like it to be "my spot".
I think I found my dream career too..I say "I think" I found it only because I might change my mind again, but that's very unlikely because my heart was actually beating faster when I found it..and that hasn't happened to me for a long time..it feels good..feels good to have a passion..the "can't wait for it to begin" part after a long "I'm tired of this shit"..
But did I find everything? Well..the answer is no..I'm still lost when it comes to my feelings for him..I know I love him..and God I miss him so much..but there's nothing I can do..he's moved on..even if he'd still take me back, everything's still the same..the distance, the different paths which make our next meeting unknown.. And I can't deal with that..I just can't..and it hurts me when people easily say " that's because you don't love him enough".. I think they don't shut the fuck up enough!
All these together.. Bittersweet.
Sunday, May 11, 2014
On being thankful
About one year ago, I was not sure of where I will end up afterwards.. I was nervous, because lots of money and time had been spent.. After I ended up where I wanted to, I started to dislike it, all the things that I loved about it began to seem very small and fade away..not that I ever regretted coming here..but I just lost my appreciation..and now I think that's a poison to life..and it's sad that it's always happening.. You finally get what you want and after a while you take it for granted and start wishing for something else..I'm not saying we shouldn't aim for higher, but we should also keep reminding ourselves of how far we've come and appreciate it, and that what we have now ( maybe not all of it) was once a dream of ours.. We tend to forget that we're living the dream..we get used to it and it becomes just "normal life".. Yes, now that I'm here I can see better, I know better, I know that it can be better, I have lots of new and fresh dreams, but I shouldn't let them make what I have now any less of a dream. This is what I've wanted for god knows how many years, I'm not gonna let my inner perfectionist ruin it for me..I'm going to enjoy what I have and still keep shooting for the stars.
