Saturday, June 28, 2014

Nothing lasts forever.

از روزی که یادم میاد عاشق بودم..یا حداقل فکر می کردم که عاشقم. البته خب اولیها که به قول این خارجیها در حد کراش بودن..مایکل جکسون و فروتن و استیلی و غیره و غیره و غیره، تا رسیدیم دوره ی راهنمایی و این دل اصلا دیوانه شد دیگه..کراشی که اون موقع برام یه عشق ابدی بود و سه سال هم طول کشید..بعد با شروع دبیرستان، یه مرحله پیشرفته تر شدم و از سلبریتی ها به روابط مجازی رسیدم..هرروز که می رفتم سر کلاس و حالم طوری بود که بچه ها می پرسیدن امروز عاشق شدی..؟ یکیشون البته فرق داشت..ولی همه ی اون شب بیداری ها هم یه جایی تموم شدن..مرحله ی بعدی هم قاعدتا روابط واقعی بودن..آیا می شه گفت حسایی که تو روابط واقعیم داشتم قوی تر/بهتر/واقعی تر از بقیه ی حسای قبلی بودن؟ نه..من هروقت قلبمو می دم به کسی، تمام و کمال می دمش، فرقی نداره اصلا طرف واقعیه یا خیالی..

حالا..اینا همه گذشته و من دارم همه ی اینارو مرور می کنم و دردم میاد..چرا؟ چون می بینم همه شون گذشتن..می بینم الان جایی هستم که اون طرفم گذشته از همه ی اینا و رفته، خیلی بیرحمانه، و من نمی تونم این کارو بکنم..نه با این یکی..انگار که از گذشتن خسته باشم..این گذشتن ها خیلی ازم انرژی گرفتن هرکدوم به نوبه ی خود..و نه فقط انرژی، آدم (یا شایدم فقط من) هردفعه که می گذره، یه تیکه شو جا می ذاره، یا گم می کنه، یا هرچی..و من حس می کنم این یکی تیکه ی خیلی بزرگی از منه..خیلی بزرگ..و قشنگ..و رها کردنش سخته..و درد داره..چون مثل تیکه های قبلی که زخم بودن نیست، بالاخره فرقه بین کندن یه غده ی سرطانی، و کندن یه تیکه ی سالم از مثلا گوشت تن آدم..جفتشون درد دارن, ولی این کجا و آن کجا..

No comments:

Post a Comment